به زعم حقیر، یکی از زیباترین، عاشقانهترین و عارفانهترین بخشهای گنجینهی اسرار عمان سامانی (و نه فقط گنجینهی اسرار)، سرودههای اوست در بارهی اجازه خواستن حضرت علیاکبر علیهالسلام برای پیکار و سخنان پدرشان، امام حسین علیهالسلام با ایشان در هنگامهی وداع؛ در این ابیات، به جای سرایش اصرار فرزند به پدر جهت جاری شدن اجازه از لبهای پدر، به عکس، پدر از فرزند میخواهد که برود و مانع پدر برای رسیدن به مقصد نشود. در ادامهی مثنوی، عمان به شرح رازی که در بازگشت علیاکبر به جانب پدر جهت طلب آب میپردازد. دعوتتان میکنم به خواندن قسمتی از این مثنوی؛ باشد که بهانهای شود برای خواندن ادامهی آن.
...
بــر هــدف تـیــر مـراد خـود نـشـانـد گـرد هـسـتی را بـه کـلی بـرفشاند
کــرد ایـثـــار آنچــه گــرد آورده بــود سـوخــت هــرچ آن آرزو پــرورده بـود
از تـعــلــق پــردهای دیــگــر نــمـانـد سـدّ راهـی جـز عـلـیاکـبـر نـمـانـد
اجـتـهــادی داشـت از انـدازه بـیـش کــان یـکـی را نـیــز بــردارد ز پـیـش
تـــا کـــه اکــبـــر بــا رخ افــروخـتــه خـــرمـن آزادگـــــان را ســـوخــتـــه
مـاه رویـش، کــرده از غیـرت، عـرق هـمچـو شبنم، صبحدم بـر گل ورق
بر رخ، افشان کرده زلف پـر گــره لـالــه را پــوشـیــده از سنـبـل، زره
نـرگسش سـرمست در غـارتگـری سـوده مـشـک تـر بـه گـلبرگِ تـری
آمـد و افــتــــاد از ره بــــا شــتـــاب هـمچـو طفـل اشک بـر دامـان بـاب
کـای پـدرجـان هـمرهان بستند بار مــانـد بـــار افـتـــاده انــدر رهگــذار
هر یک از احباب سرخوش در قصور وز طـرب پیـچـان، سـر زلفیـن حـور
گـامزن، در سـایـهی طـوبی همـه جــامزن، بـــا یــار کــروبی هــمــه
قـاسـم و عـبـدالله و عـباس و عون آسـتینافشـان ز رفعت، بـرد و کون
از سپــهـرم غـایـت دلتنـگی است کهاسب اکبر را چهوقتلنگلیاست
دیــر شــد هـنـگــام رفـتـن ای پـدر رخـصـتـی گــر هسـت بـاری زودتـر
...
در جـواب از تـنـک شـکـر قند ریخت شـکـر از لبهـای شکـرخند ریخت
گـفـت: کـهای فـرزند مـقبـل آمدی آفـــت جـــــــان، رهزن دل آمـــدی
کـردهای از حـق تجـلی ای پـسـر زیـن تجـلی فتنـههـا داری به سر
راست بـهر فتنـه قـامـت کـردهای وه کـزین قـامت، قیـامت کـردهای
نـرگسـت بـا لاله در طنازی است سنبلت بـا ارغـوان در بازی است
از رخـت مسـت غـرورم میکنی از مـراد خـویـش دورم میکـنـی
گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست رو کهدر یک دل نمیگنجد دو دوست
بیش از این بابا! دلمرا خون مکن زادهی لیـلی مـرا مجـنـون مکـن
پشت پـا بـر سـاغر حـالـم مـزن نیـش بـر دل، سنگ بر بالم مزن
خـاک غـم بر فـرق بخت دل مریز بس نمـک بر لخـتلخت دل مریز
همچو چشمخود بهقلب دل متاز همچو زلف خود پریشانم مسـاز
حـایـل ره، مـانـع مقـصـد مشـو بـر سـر راه مـحـبـت سد مشو
لن تنـالـوا الـبــر حتـی تـنفـقـوا بعـد از آن، ممـا تحبـون گوید او
نیست انــدر بــزم آن والا نـگـار از تـو بـهتـر گـوهـری بـهـر نـثار
هرچه غیر از اوست، سد راه من آن بتاست و غیرتمن،بتشکن
جان رهینو دل اسیر چهر توست مـانـع راه محبـت، مهـر تـوسـت
آن حجاب از پیش چون دور افکنی من تو هستم در حقیقت،تو منی
چون تو را او خواهد از من رو نما رو نـمـا شـو، جـانب او، رو، نـمـا
...
خوش نباشد از تو شمشیر آختن بلکه خوش بـاشد سپـر انداختن
مهـر پیش آور، رهـا کـن قـهـر را طاقـت قــهــر تــو نـبــود دهـر را
بـر فـنـایش گـر بیـفشـاری قـدم از وجـــودش انـدر آری در عـــدم
مــژّه داری، احـتـیــاج تـیــر نـیست پیش ابرویکجت،شمشیر چیست؟
گرچـه قصـد بستن جـزو و کلـت تـار مـویی بس بـود زآن کـاکلت
ور سرِ صید سپید است و سیاه آن تـو را کـافی بـه یک تیـر نـگـاه
تیـر مهـری بـر دل دشـمـن بـزن تیـر قـهـری گـر بـود بـر من بـزن
از فـنـا مقصـود مـا عین بقاست میل آنرخسار و شوقآنلقاست
شوقاینغماز پیآنشادیاست این خـرابی بهـر آن آبادی است
من درایـن پرّ و فساد ای با فلاح آمـدسـتـم از پی خـیــر و صـلاح
ثابت اسـت اندر وجودم یک قدم هـمچنین دیگـر قـدم انـدر عـدم
در شهودمدستیو دستیبهغیب در یقینم دستی و دستی به ریب
رویی اندر موت و رویی در حیات رویی اندر ذات و رویی در صفات
...
مر مـرا انـدر امـور از نفـع و ضــر نیست شغلی مانع شغل دگــر
نیستـم محتـاج و بـالذاتـم غنی هست فرع احتیاج این دشمنی
دشمنی باشد مرا با جهلشان کزچهرو کرد اینچنین نااهلشان
قتل آندشمن به تیغ دیگر است دفع تیغ آن بـه تیـغ اسـپـر است
رو سپر میباشو شمشیریمکن در نـبـرد روبـهــان شـیــری مـکـن
قتل ایندشمنبهشمشیر دلاست جز بهاینشمشیر دفعشمشکلاست
بازویت را رنجه گشتن شرط نیست با قضا همپنجهگشتن شرط نیست
بـوسه زن بر حنجر خنجـرکشـان تیـر کآید، گیـر و در پهلـو نـشـان
پس برفتآنغیـرت خورشیـد و مـاه همچو نور از چشمو جانازجسمشاه
بـاز میکــرد از ثـریــا تــا ثــری هر سر پیکان، به روی او، دری
...