X
تبلیغات
عمان سامانی www.Oman-Samani.ir
عارف دلسوخته و شاعر اهل بیت

بخش اول:

«سامان» زادگاه عمان است که در گذشته آن را به اصفهان نسبت می‌دادند و در تقسیمات امروز، جزء چهارمحل و بختیاری است و در شمال غربی شهرکرد واقع شده است.

عمان در جوانی به لحاظ ارادت پدرش به «میر محمدهادی اصفهانی» به حضور طایفه‌ای از صوفیان نعمت‌اللهی کشیده شد. مدت‌ها در مجالس این فرقه شرکت می‌کرد تا این‌که اول‌فرد آنان «حاج زین‌العابدین شیرازی» ملقب به «رحمت علی‌شاه» در 18 سالگی عمان، درگذشت. پس از او میان «حاج آقا محمد» معروف به «منورعلی‌شاه» و «حاج‌آقا محمدکاظم اصفهانی» - «سعادت‌علی‌شاه»- و «حاج‌آقا محمدحسن اصفهانی» -«صفی‌علی‌شاه»- بر سر ریاست فرقه‌ی «نعمت‌اللهیه» نزاع در گرفت. روح پاک عمان با چنین صحنه‌هایی که از سر بندگی نفس برمی‌خاست، سازش نداشت؛ عمان در عنفوان جوانی راه از صوفیان نعمت‌اللهی جدا کرد. در پی این بریدن، دست از جست‌وجو بر نداشت تا در اصفهان به حضور «حاج‌آقا رضا نایینی» را که در سفری به آن‌جا آمده بود، شرف‌یاب شد. مرغ دلش صید او گشت و تا آخرین روز حیات تحت تعلیم معنوی آن رادمرد طی طریق نمود.

عمان در نهضت تنباکو

از جمله وقایع مهم زندگی عمان سامانی، حرکت اسلامی مخالفان قرارداد «رژی» است که به نهضت تنباکو شهرت یافت. در اصفهان و حومه‌ی آن، مردم به ره‌بری سه عالم نامی -«حاج شیخ محمد تقی» معروف به «آقا نجفی»، «شیخ محمدعلی» و «ملا محمدباقر فشارکی»- در برابر کمپانی «رژی» ایستادند. عمان 49 ساله به هم‌راه دوست شاعرش، دهقان سامانی، به لحاظ تمایل شدیدی که نسبت به عرفان و تصوف داشتند و بعضاً در مجالس‌شان شرکت می‌کردند، با عالم سرشناس اصفهانی آقا نجفی، به جهت مخالفت‌های سرسختانه‌ی او با تصوف (و نه عرفان) میانه‌ی خوبی نداشتند و بیش‌تر به ملامحمدباقرفشارکی تمایل نشان می‌دادند. تا این‌که خبر وابستگی یهودیان و مسیحیان به نهضت را شنیدند و فوری نتیجه گرفتند جایی که یهود و نصارا در ماجرای نهضت تنباکو اختلاف خویش را با امت اسلامی کنار بگذارند، چه‌طور ما به آن‌چه که آقانجفی دستور می‌دهد بی‌توجهی کنیم؟! فوراً به سامان مراجعت نموده، زادگاه خویش را از آ‹‌چه در اصفهان شکل گرفته بود، آگاه کردند و در یک سخن‌رانی عمومی گفتند: «وظیفه‌ی ما حمایت از شرع انور است و می‌باید هرکس به قلیان و چپق کشیدن مبتلا می‌باشد بداند که پیش‌وای شیعیان، میرزای شیرازی مصرف آن‌را تحریم کرده است و مهم‌تر این‌که فرموده‌اند محاربه با امام زمان علیه‌السلام می‌باشد. بدین‌سان حرکت نهضت از سامان به وسیله‌ی این دو شخصیت آغاز گردید.

در 1309 هـ.ق (50 سالگی عمان) امتیاز «رژی» رسماً لغو گردید.

عمان در شورش علیه کمپانی «هاتز»

شرکت هلندی «هاتز» در ایران، تحت حمایت انگلیس بر حسب ظاهر به تولید فرش اشتغال داشت، لکن طبق معمول تجارت‌خانه‌های خارجی، اجناس و کالاهای دیگر از قبیل تریاک و تنباکو و … را مورد داد و ستد قرار می‌داد.

در 1313هـ.ق دو تن از نگه‌بانان ایرانی کمپانی «هاتز» به طرز مشکوکی می‌میرند. با انتشار خبر مرگ مشکوک این دو نفر، غوغا و بلوا در شهر شروع شده، مردم به علما مراجعه می‌کنند و آنان را به متن ماجرا می‌کشانند. طلاب نیز در جمع کسبه و سایر طبقات مردمی اصفهان به اعتراض تجمع می‌کنند. حتی در مقابل خانه‌ی «هاتز» و محل نگه‌داری اجساد به شعار دادن می‌پردازند تا علت مرگ این دو نفر مشخص گردد.

با وصول خبر مرگ مشکوک نگه‌بانان کمپانی به عمان، به بهانه‌ی این‌که یک‌تن از آن‌ها از اهالی چهارمحال بوده است، با عده‌ای سلحشور تفنگ‌دار از سامان به سوی اصفهان حرکت کرد تا به قیام مردم اصفهان بپیوندد.

به ظل‌السلطان – حاکم مستبد اصفهان که با عمان سابقه‌ی دوستی داشت- خبر می‌دهند که عمان سامانی با دار و دسته‌اش که بختیاری هستند، در مقابل پیش‌‌نهاد پرداخت دیه سر بلند کرده و شعارهای تندی می‌دهند؛ خواتار این هستند علت مرگ نگه‌بانان معلوم شده، سپس دیه پرداخت گردد. فرستاده‌ی ظل‌السلطان به حضور عمان می‌رسد و تقاضای ملاقات خصوصی می‌کند. عمان می‌گوید ما کار خصوصی با کسی نداریم، مطلبی دارید در جمع بگویید. (گویا قاصد وظیفه داشته است اشاره‌ای به دوران الفت او و ظل‌السلطان نماید، سپس اگر کارگر نیفتاد متوسل به تهدید گردد.) عمان می‌گوید: «به ظل‌السلطان بگویید گذشته‌ها گذشته است. انتساب ما و تو اگر مانند نسبت حضرت ابوالفضل علیه‌السلام و شمر هم باشد، فعلاً ما در خدمت اسلام حسینی هستیم. جایی که سخن از خیانت به دین و وطن و ملت آن‌هم هم‌شهری باشد، هرگونه آشتی را در حضور مردم باید ره‌بران دینی ما بپذیرند.»

با رفتن قاصد ظل‌السلطان، فرستاده‌ی «آقانجفی» وارد می‌شود، می‌گوید: «آقا درباره‌ی شعار امروز شما که مبنی بر خواسته‌ی اهالی چهارمحال و بختیاری است پیغامی دادند، می‌گویند بر شناسایی قاتلان و علت مرگ مشکوک نگه‌بانان پافشاری کنید.» عمان می‌گوید: «این فرد را که به هنگان ورود دیدید از ناحیه‌ی ظل‌السلطان بود. جوابش را همان داده‌ایم که آقا خواسته‌اند.»

شورش چنان اصفهان و اطراف را فرا می‌گیرد که وزیر مختار انگلیس از شاه می‌خواهد چون ظل‌السلطان قوه‌ی جبری به طور کفایت ندارد که این شورش را خاموش کند، بهتر است که دولت ایران فوراً قشونی زیاد بفرستد. این خبر از منزل ظل‌السلطان به بیرئن رخنه کرد و بر وحشت و اضطراب مردم افزود. سردم‌داران قیام از جمله عمان فوراً قاصدی به چهارمحال اعزام می‌دارند که نیروی جوان نیرومند داوطلب دفاع از شرف، آب، خاک و دین به اصفهان عزیمت نمایند.

عمان در سن 58 سالگی دیده از دنیا برگرفت و بنا بر وصیتش او را در جوار بارگاه حضرت علی‌بن‌ابی‌طالب علیهما‌السلام به خاک سپردند.

بخش دوم:

عمان در باره‌ی حضرت ابوالفضل علیه‌السلام چنین می‌سراید:

بــاز لـیـلی زد بــه گـیـسـو شـانـه را     سـلسلـه جنبـان شـد ایـن دیـوانه را

ســنــگ بــــرداریـد ای فـــرزانــگـــان     ای هـجــوم آرنــده بــــر دیـــوانــگــان

از چـه بـر دیـوانـه‌‌تـان، آهـنـگ نیست     او مهیـا شـد، شمـا را سنـگ نیست

عـقـل را بـا عـشـق تـاب جـنـگ کـو؟     انـدریـن‌جـا سنـگ بـایـد سنـگ کــو؟

بـاز دل افـراشـت از مـسـتـی عـلـم     شـد سـپــه‌دار عـلــم، جـفّ‌القــلــم

گـشـته بــا شـور حسینی نغـمـه‌گـر     کـســوت عـبــاسیــان کــرده بـه بــر

جــانـب اصحــاب، تــازان بــا خـروش     مشـکـی از آب حقیقت پر، به دوش

...

تــا کــه بــر مـنــزل رســانــد بــار را     پـر کــنـــد گـــنــجــیــنــة‌الاســرار را

شـــوری انــدر زمـــره‌ی نـــاس آورد     در مـیــان، ‌ذکـــری ز عــبــــاس آورد

نیست صـاحـب‌هـمـتی در نـشـأتین     هـم‌قـدم عبـاس را، بعـد از حسـیـن

در هــــواداری آن شـــــاه الــســـت     جمله‌را یک دست بود،او را دو دست

  

نویسنده : مهدی دسترنج
+ نوشته شده در  89/05/24ساعت 14:23  توسط محمد حاجی هاشمی | 

به زعم حقیر، یکی از زیباترین، عاشقانه‌ترین و عارفانه‌ترین بخش‌های گنجینه‌ی اسرار عمان سامانی (و نه فقط گنجینه‌ی اسرار)، سروده‌های اوست در باره‌ی اجازه خواستن حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام  برای پیکار و سخنان پدرشان، امام حسین علیه‌السلام با ایشان در هنگامه‌ی وداع؛ در این ابیات، به جای سرایش اصرار فرزند به پدر جهت جاری شدن اجازه از لب‌های پدر، به عکس، پدر از فرزند می‌خواهد که برود و مانع پدر برای رسیدن به مقصد نشود. در ادامه‌ی مثنوی، عمان به شرح رازی که در بازگشت علی‌اکبر به جانب پدر جهت طلب آب می‌پردازد. دعوتتان می‌کنم به خواندن قسمتی از این مثنوی؛ باشد که بهانه‌ای شود برای خواندن ادامه‌ی آن.

...

بــر هــدف‌ تـیــر مـراد خـود نـشـانـد     گـرد هـسـتی را بـه کـلی بـرفشاند

کــرد ایـثـــار آن‌چــه گــرد آورده بــود     سـوخــت هــرچ آن آرزو پــرورده بـود

از تـعــلــق پــرده‌ای دیــگــر نــمـانـد     سـدّ راهـی جـز عـلـی‌اکـبـر نـمـانـد

اجـتـهــادی داشـت از انـدازه بـیـش     کــان یـکـی را نـیــز بــردارد ز پـیـش

تـــا کـــه اکــبـــر بــا رخ افــروخـتــه     خـــرمـن آزادگـــــان را ســـوخــتـــه

مـاه رویـش، کــرده از غیـرت، عـرق     هـم‌چـو شبنم، صبح‌دم بـر گل ورق

بر رخ، افش‌ان ک‌رده زل‌ف پـر گــره     لـالــه را پــوشـیــده از سنـبـل، زره

نـرگسش سـرمست در غـارت‌گـری     سـوده مـشـک تـر بـه گـل‌برگِ تـری

آمـد و افــتــــاد از ره بــــا شــتـــاب     هـم‌چـو طفـل اشک بـر دامـان بـاب

کـای پـدرجـان هـم‌رهان بستند بار     مــانـد بـــار افـتـــاده انــدر ره‌گــذار

هر یک از احباب سرخوش در قصور     وز طـرب پیـچـان، سـر زلفیـن حـور

گـام‌زن، در سـایـه‌ی طـوبی همـه     جــام‌زن، بـــا یــار کــروبی هــمــه

قـاسـم و عـبـد‌الله و عـباس و عون     آسـتین‌افشـان ز رفعت، بـرد و کون

از سپــهـرم غـایـت دل‌تنـگی است     که‌اسب اکبر را چه‌وقت‌لنگلی‌است

دیــر شــد هـنـگــام رفـتـن ای پـدر     رخـصـتـی گــر هسـت بـاری زودتـر

...

در جـواب از تـنـک شـکـر قند ریخت     شـکـر از لب‌هـای شکـرخند ریخت

گـفـت: کـه‌ای فـرزند مـقبـل آمدی     آفـــت جـــــــان، ره‌زن دل آمـــدی

کـرده‌ای از حـق تجـلی ای پـسـر     زیـن تجـلی فتنـه‌هـا داری به سر

راست بـهر فتنـه قـامـت کـرده‌ای     وه کـزین قـامت، قیـامت کـرده‌ای

نـرگسـت بـا لاله در طنازی است     سنبلت بـا ارغـوان در بازی است

از رخـت مسـت غـرورم می‌کنی     از مـراد خـویـش دورم می‌کـنـی

گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست     رو که‌در یک دل نمی‌گنجد دو دوست

بیش از این بابا! دلم‌را خون مکن     زاده‌ی لیـلی مـرا مجـنـون مکـن

پشت پـا بـر سـاغر حـالـم مـزن     نیـش بـر دل، سنگ بر بالم مزن

خـاک غـم بر فـرق بخت دل مریز     بس نمـک بر لخـت‌لخت دل مریز

هم‌چو چشم‌خود به‌قلب دل متاز     هم‌چو زلف خود پریشانم مسـاز

حـایـل ره، مـانـع مقـصـد مشـو     بـر سـر راه مـحـبـت سد مشو

لن تنـالـوا الـبــر حتـی تـنفـقـوا     بعـد از آن، ممـا تحبـون گوید او

نیست انــدر بــزم آن والا نـگـار     از تـو بـه‌تـر گـوهـری بـهـر نـثار

هرچه غیر از اوست، سد راه من     آن بت‌است و غیرت‌من،‌بت‌شکن

جان رهین‌و دل اسیر چهر توست     مـانـع راه محبـت‌، مهـر تـوسـت

آن حجاب از پیش چون دور افکنی     من تو هستم در حقیقت،‌تو منی

چون تو را او خواهد از من رو نما     رو نـمـا شـو، جـانب او، رو، نـمـا

...

خوش نباشد از تو شمشیر آختن    بلکه خوش بـاشد سپـر انداختن

مهـر پیش آور، رهـا کـن قـهـر را     طاقـت قــهــر تــو نـبــود دهـر را

بـر فـنـایش گـر بیـفشـاری قـدم     از وجـــودش انـدر آری در عـــدم

مـ‌ـژّه داری، احـتـیــاج تـیــر نـیست     پیش ابروی‌کجت،‌شمشیر چیست؟

گرچـه قصـد بستن جـزو و کلـت     تـار مـویی بس بـود زآن کـاکلت

ور سرِ صید سپید است و سیاه     آن تـو را کـافی بـه یک تیـر نـگـاه

تیـر مهـری بـر دل دشـمـن بـزن     تیـر قـهـری گـر بـود بـر من بـزن

از فـنـا مقصـود مـا عین بقاست     میل آن‌رخ‌سار و شوق‌آن‌لقاست

شوق‌این‌غم‌از پی‌آن‌شادی‌است     این خـرابی بهـر آن آبادی است

من درایـن پرّ و فساد ای با فلاح     آمـدسـتـم از پی خـیــر و صـلاح

ثابت اسـت اندر وجودم یک قدم     هـم‌چنین دیگـر قـدم انـدر عـدم

در شهودم‌دستی‌و دستی‌به‌غیب     در یقینم دستی و دستی به ریب

رویی اندر موت و رویی در حیات     رویی اندر ذات و رویی در صفات

...

مر مـرا انـدر امـور از نفـع و ضــر     نیست شغلی مانع شغل دگــر

نیستـم محتـاج و بـالذاتـم غنی     هست فرع احتیاج این دشمنی

دشمنی باشد مرا با جهل‌شان     کزچه‌رو کرد این‌چنین نااهل‌شان

قتل آن‌دشمن به تیغ دیگر است     دفع تیغ آن بـه تیـغ اسـپـر است

رو سپر می‌باش‌و شمشیری‌مکن     در نـبـرد روبـهــان شـیــری مـکـن

قتل این‌دشمن‌به‌شمشیر دل‌است     جز به‌این‌شمشیر دفعش‌مشکل‌است

بازویت را رنجه گشتن شرط نیست     با قضا هم‌پنجه‌گشتن شرط نیست

بـوسه زن بر حنجر خنجـرکشـان     تیـر کآید، گیـر و در پهلـو نـشـان

پس برفت‌آن‌غیـرت خورشیـد و مـاه     هم‌چو نور از چشم‌و جان‌از‌جسم‌شاه

بـاز می‌کــرد از ثـریــا تــا ثــری     هر سر پیکان، به روی او، دری

...

  

نویسنده : مهدی دسترنج
+ نوشته شده در  89/05/24ساعت 14:22  توسط محمد حاجی هاشمی | 

بخش اول:

برخی وقایع زمان عمان:

برای به دام افکندن مذهبیون و شکاف در میان صفوف آنان، مسلک‌سازانی را به میدان اعتقادات عامه‌ی امت اسلامی می‌فرستند. در چنین زمان پر آشوب است که «محمد بن عبدالوهاب» را دستور می‌دهند فرقه‌ای تأسیس کند که نه بر اساس تشیع باشد و نه تسنن. «وهابیت» را به سرزمین وحی می‌فرستند تا در مرکز توحید که مسلمانان کره‌ی زمین برای برگزاری مراسم مناسک حج به آن‌جا می‌روند، بذر نفاق و دو دستگی بپاشند.

اوضاع اگر در عربستان با وهابیت به نفع انگلستان تمام شد، در ایران به نفع صوفیه تغییر کرد. البته به این اکتفا نشد، زیرا بیم سازش بین رؤسای صوفیه که در دین با غیر صوفیان وجه اشتراک داشتند، می‌رفت. به همین لحاظ فتنه‌ی «بابیت» که سرچشمه‌ی «بهائیت» گردید و در کنارش «شیخیه» را با ادعا و آرم مخالف بهائیت، وارد ایمان مردم کردند.

در 1259هـ.ق سید کاظم رشتی که پس از فرار شیخ احمد احسائی به مدینه، مجلس درس او را ادامه داده، به هلاکت رسید؛ قرةالعین بهائی به جای او حوزه‌اش را اداره می‌کرد.

در 1266 هـ.ق سید علی‌محمد شیرازی، معروف به «باب» اعدام گردید. وی بر اثر تعلیمات شیخ احمد احسائی که معتقد بود «هر کس به مقام شیعه‌ی کامل برسد می‌تواند محل حلول امام غایب باشد» و تحریک پی در پی «کینیاز دالگورکی»، جاسوس روس و چند جاسوس انگلیسی، مدعی بابیت امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف شده بود.

در سال 1250هـ.ق با مرگ سید کاظم رشتی، میان دو شاگرد سرشناس او حاج محمدکریم قاجار و سید علی‌محمد شیرازی شیرازی بر سر جانشینی استاد رقابت درگرفت و هر کدام این مقام را از آن خود دانستند. سید علی‌محمد شیرازی مدعی بابیت امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف شد و حاج محمدکریم قاجار کرمانی، اصحاب شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی را که از اغوا و نیرنگ سید علی‌محمد شیرازی در امان مانده بودند، تحت نام «شیخیه» بر گرد خود جمع کرد. وی بدعت «رکنی‌گری» را تحت عنوان «رکن رابع» آورد و مدعی است چون شیعه‌ی کامل است، واسطه‌ی بین شیعیان و امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف می‌باشد. این شاه‌زاده‌ی دربار قاجار با حذف دو اصل مهم «امامت» و «عدل» و بدعت نهادن «رکن رابع»، اصول اعتقادی شیعه را به صورت «توحید، نبوت، معاد و رکن رابع» تغییر داد. سید علی‌محمد شیرازی نیز ابتدا مدعی بابیت و ارتباط مستقیم با امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف شد و سپس خود را صاحب‌الامر معرفی کرد.

در 1266هـ.ق امیرکبیر پس از دفع بابیان شورشی که به تحریک انگلیس آشوب به پا می‌کردند، تصمیم گرفت فریب‌دهنده‌ی آنان را از میان بردارد. به همین جهت به والی تبریز دستور داد «سید علی‌محمد باب» را که هر روز ادعایی تازه می‌کند، از قلعه‌ی ماکو به تبریز آورد. پیش‌وایان دینی تبریز شجاعانه به قتل او فتوا دادند، چوبه‌ی دارش در میدان نصب شد و با حضور جمعیت کثیری به دار آویخته شد. ولی ناگهان طناب دار پاره گشت؛ سید علی‌محمد باب جان به در برد و در اصطبل سربازخانه پنهان گشت. همین امر موجب شد تا فریب‌خوردگانش شایع سازند که سید علی‌محمد باب غایب گردید! اما پس از چندی او را از اصطبل سربازخانه بیرون آورده، تیرباران کردند.

در جانشینی سیدعلی‌محمد باب درگیری پیش آمد. گروهی اندک جانب میرزا یحیا نوری معروف به «صبح ازل» را گرفتند و دسته‌ای دیگر که زیادتر بودند، از برادر بزرگ‌تر وی «حسین‌علی نوری» ملقب به «بهاءالله» پیروی کردند. دنباله‌روهای میرزا یحیا «ازلی» خوانده می‌شوند. ولی «میرزا حسین‌علی‌ بهاءالله» بدعت جدیدی به وجود آورد که به مناسبت لقبش به «بهائیت» معروف شد.

با اعدام سید علی‌محمد باب، استعمارگران دانستند با خطری جدی به نام «امیرکبیر» مواجه‌اند. لذا از همان زمان تلاش نمودند توسط ایادی داخلی خود، از جمله نزدیک‌ترین شخص به شاه که مادرش مهد علیا بود، امیرکبیر را از منصبش عزل نمایند. مهد علیا با همکاری میرزا آقاخان نوری ملقب به اعتمادالدوله که معروف به طرف‌داری از انگلیس بود، حکم قتل امیرکبیر را از دست شاه گرفتند.

بخش دوم:

بـاز سـاقـی گفت تـا چـنـد انتظـار     ای حـریـف لا ابـالــی ســـر بـــر آر

ای قــدح پـیـمـــا درآ، هــویـی بـزن     گـوی چـوگـانـم سـرت، گـویی بـزن

چون‌به‌موقع‌ساقی‌اش‌درخواست‌کرد     پیـر می‌خواران ز جـا قد راست کرد

زیـنـت‌افــزای بـســاط نـشـــأتـیــن     سرور و سر خیل مخموران حسین

گفت آن‌کس را کـه می‌جویی منم     بــاده‌خـواری را کـه می‌گـویی منم

شـرط‌هـایش را یکایـک گـوش کــرد     سـاغـر مـی را تمـامی نـوش کـرد

بـاز گفت از این شـراب خـوش‌گوار     دیگـرت گـر هست یک سـاغر بیـار

...

دیگر از سـاقـی نشـان بـاقی نبـود     زآن‌که آن‌می‌خواره جز ساقی نبود

خـود بـه معنی بـاده بود و جام بود     گـر بـه صــورت رنـد دُرد آشــام بود

شـد تهی بـزم از مـنـی و از تـویی     اتحـاد آمـد، بـه یک سو شد دویی

...

بـازگـویـد رسـم عـاشـق ایـن بـود     بلکه ایـن مـعـشـوق را آیـیـن بـود

چـون دل عشـاق را در قـیـد کـرد     خـودنـمـایی کرد و دل‌ها صید کرد

امتحان‌شان را ز روی سرخوشی     پیش گیرد شیوه‌ی عاشق‌کشی

در بیـابـان جنـون‌شـان سـر دهد     ره بـه کـوی عقل‌شان کم‌تر دهد

دوسـت می‌دارد دل پـر دردشان    اشک‌هـای سرخ و روی زردشان

چـهـره و مـوی غـبــار آلـودشـان     مـغــز پـر آتـش دل پــر دودشـان

دل‌پریشان‌شان‌کند‌چون‌زلف‌خویش     زآن‌که عاشق را دلی باید پریش

خـم کنـدشان قـامت مانند تیـر     روی‌چون‌گل‌شان‌کند‌هم‌چون‌زریر

یعنی‌این‌قامت کمانی‌خوش‌تر است     رنگ عاشق زعفرانی‌خوش‌تر است

جمعیت‌شان‌در پریشانی‌خوش‌است     قوت،‌جوع‌و جامه،‌عریانی‌خوش‌است

خود کند ویران، دهد خود تمشیت     خود کُشدشان باز خود گردد دیت

تـا گـریزد هـر کـه او نـالایق است     درد را منکر، طرب را شایق است

تـا گـریزد هر کـه او ناقـابـل است     عشق‌را مکره هوس‌را مایل‌است

وآن‌کـه را ثـابت قـدم بینـد بـه راه     از شفقت می‌کـنـد بـر وی نـگـاه

اندنک‌‌اندک‌می‌کشاند سوی‌خویش     می‌دهد راهش‌به‌سوی‌کوی‌خویش

بدهـدش ره در شبستـان وصـال     بخشد او را هر صفات‌و هر خصال

متحـد گـردنـد بـا هـم ایـن و آن     هـر دو را مـویی نگنجد در میان

می‌نیارد کس‌به‌وحدت‌شان‌شکی     عاشق و معشوق می‌گردد یکی

...

لا ابالی: در لسان عرب به معنای «باک ندارم» و در فارسی یکی از معانی آن همان «بی‌باکی» و «بی‌پروایی» است.

زریر: نام گیاهی است زرد رنگ که در قدیم به وسیله‌ی آن جامه را رنگ می‌کرده‌اند.

بخش سوم:

من طلبتی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته.

کسی که جویای من شد، مرا پیدا کرد و کسی که مرا پیدا کرد، مرا شناخت و کسی که مرا شناخت، دوست‌دار من شد و کسی که دوست‌دار من شد عاشق من گردید و کسی که عاشق من شد، من هم عاشق او می‌شوم و عاشق او که شدم او را می‌کشم و چون او را کشتم بر من است خون‌بهای او، و کسی که خون‌بهای او بر من است، پس من خودم خون‌بهای او هستم.

+ نوشته شده در  89/05/24ساعت 14:19  توسط محمد حاجی هاشمی | 

بخش اول: ... «عمان» بن «ذره» بن «قطره» با شناس‌نامه‌ی نورالله بن عبدالله بن عبدالوهاب بن مهدی بن میرزا عبدالله سامانی در حالی‌که ناصرالدین‌شاه قاجار 12 ساله بوده است، در 1259 هـ.ق قدم به عرصه‌ی وجود می‌گذارد و از پنج سال آخر سلطنت محمد‌شاه قاجار تا چهار سال بعد از به قتل رسیدن ناصرالدین‌شاه که نخستین سال‌های سلطنت مظفرالدین‌شاه است زندگی می‌کند. عمان، دوران پادشاهی سه تن از سرشناس‌ترین شاهان دودمان قاجار را در طول 58 سال زندگی درک کرده است.

برخی وقایع دوره‌ی عمان:

همان‌طور که کفاش برای پاهای مختلف، کفش در شماره‌های گوناگون می‌سازد و خیاط نسبت به هیکل هر کس لباسی پیش‌دوخته آماده دارد، آنان که برای رسیدن به ذخایر زیرزمینی ایران خواب‌های خوش دیده بودند، پس از گشت و گذار سیاحان و جمع‌آوری اطلاعات ضروری به تمام آگاهی‌هایی که احتیاج داشتند، رسیده بودند. مثلا می‌دانستند در کدام محیط، شخصیت‌های روحانی و سیاسی و تجاری و حکومتی محلی دارای چه افکار و سلیقه‌ای با چه مدت زمان پای‌داری هستند. اگر شیخ شهید فضل‌الله نوری تا پای دار پای‌داری می‌کندة متقابلا فرزندش را هم می توان خریداری کرد که پای چوبه‌ی دارش دست بزند و از شهادت پدر شادی کند. شیخ ابراهیم زنجانی، روحانی‌نمای خود فروخته حکم به شهادت شیخ را صادر می‌کند.

استعمار روس و انگلیس نتیجه گرفتند اگر روحانیت بیدار و آزاده‌ی شیعه بوی بردگی دربار را استشمام می‌نماید و از درباریان چون مریضی که به مرض خطرناکی مبتلاست، فراری است، متقابلا صوفیان سرشناسی مانند حاج میرزا زین‌العابدین شیرازی – رحمت‌علی‌شاه – و حاجی میرزا زین‌العابدین شیروانی – مست‌علی‌شاه – هستند که بدون پروایی در کنار سفیر روس و انگلیس آن‌هم با مخارج سفری که انگلیسی‌‌ها فراهم آورده بودند، ولی‌عهد جوان ایران محمدشاه قاجار را از تبریز تا تهران همراهی کنند. می‌دانستند باید برای رخنه در جمع مذهبیون و سیاسیون، دو فکر جداگانه کرد؛ لذا می‌بینیم برای رجال سیاسی ایران که فقط مسلمان شناس‌نامه‌ای بودند و هیچ حساسیت به اسلام نداشتند، «فراماسونری» را به ایران آوردند؛ چنان‌که «سر هارد فوردجونز» از عصر فتح‌علی‌شاه بنا بر گفته‌ی خودش وارد ایران شده است می‌گوید: «از بزرگان ایران هر کسی را که توانستم فراماسون کردم و برای آمدن «سر جان ملکم» زمینه را فراهم ساختم.» برای سیطره‌ی کامل یافتن بر این عده از راه سلیقه‌ی ادبی وارد شده، «لژ»های ایرانی را به نام شخصیت هایی تاریخی که می‌توانستند با طرح افکارشان میان مذهبیون و سیاسیون جنگ به راه اندازند، مانند مولوی که می‌گوید: «لو ظهرت الحقایق بطلت الشرایع» و حافظ که غزلیاتش مملو از شراب‌نوشی و شاهد بازی و ... نظیر «گر آن شیرین پسر خونم بریزد» است، نام‌گذاری کردند. به جذب مسلمانان شناس‌نامه‌ای که به ملیت بدون مذهب، حساس بودند پرداختند. از حال و هوای ایرانیانی که به چنارهای کهن‌سال خیابان و باغ فلان‌الدوله و یا عمارت تاریخی فلان‌السلطنه یا آثار تاریخی قدیم حساسیتی داشتند، استفاده کرده، آنان را وارد شبکه‌های سیاسی با سابقه‌ی دنیا نمودند تا به دست ایرانی اصالت ایرانی را در تمام جهات زندگی‌اش از بین ببرند.

یک روز شلوار دم‌پاچه گشاد را که لباس رسمی باربران کشتی‌رانی انگلیس بود مد کرده‌ پای جوان ایرانی نمودند و روز دیگر هم خط ریش پا بلند که در صورت جوان انگلیسی علامت ازدواج دو هم‌جنس‌ است، در صورت جوان ایرانی ناپخته قرار دادند.

برای به دام افکندن مذهبیون و شکاف در میان صفوف آنان، ... (ادامه دارد.)

بخش دوم:

پـرده‌ای کـانـدر بـرابـر داشـتـنـد     وقـت آمـد پــرده را بـرداشـتـنـد

ساقئی با سـاغری چون آفتاب     آمد و عشق‌اندر آن‌ساغر شراب

پس ندا داد او نه پنهـان، بـرملا     کالصّـلا ای بــاده خـواران الصّـلا

هم‌چو این‌می خوش‌گوار و صاف‌نیست   ترک این می گفتن از انصاف نیست

حبذا زین‌می که هر کس مست‌اوست   خلـقـت اشـیـا مقـام پست اوست

هرکه این‌می خورد،‌جهل‌از کف بهشت   گــام اول پــای کــوبــد در بـهـشـت

جـمله‌ی ذرات از جـا خـاسـتـنـد     ساغر می را ز ساقی خواستند

بـار دیـگـر آمـد از سـاقـی صــدا     طــالــب آن جـــام را بــرزد نـــدا

ای که از جان طالب این باده‌ای     بـهــر آشــامـیـدنـش آمـــاده‌ای

گرچه‌این‌می را دوصد مستی‌بود     نیست‌را سرمایه‌ی هستی بود

از خمـار آن حذر کن کاین خمـار     از سـر مسـتـان بـرون آرد دمـار

درد و رنج و غصـه را آمـاده شـو     بعد از آن آمـاده‌ی این بـاده شو

این‌نه‌جام عشرت‌این‌جام‌ولاست     دُرد او درد است‌و صاف‌او بلاست

بر هوای‌او نفس هر کس کشید     یک قدم نـارفته پا را پس کشید

سر کشید اول به‌دعوی آسمان     کاین‌سعادت‌را به‌خود بردی‌گمان

ذره‌ای شد زآن سعادت کام‌یاب     زآن بتـابیـد از ضـمـیـرش آفـتـاب

جرعه‌ای‌هم‌ریخت‌زآن‌ساغر‌به‌خاک   زآن‌سبب‌شد مدفن‌تن‌های پاک

تر شد‌آن‌یک‌را لب این ‌یک را گلو     وز گلوی کس نرفت آن می فرو

فـرقه‌ای دیگر به بو قـانع شدند     فرقه‌ای از خوردنش قانع شدند

بـود آن می از تغیـر در خـروش     در دل‌ساغر‌چو می‌در خم‌بجوش

چون موافق با لب هم‌دم نشد     آن‌همه خوردند و اصلا کم نشد

...

باز ساقی‌برکشید از دل‌خروش    گفت ای صـافی‌دلان دُردنـوش

مرد خواهم همتی عـالی کنـد    سـاغر ما را ز می خـالی کنـد

انـبـیـــا و اولـیـــا را بـــا نـیـــاز    شد‌به‌ساغر،‌گردن‌خواهش ‌دراز

جمله‌را دل‌در طلب‌چون‌خم‌بجوش    لیک‌آن‌سر خیل‌مخموران خموش

سـر به بالا یک‌سر از بـرنا و پیـر     لیک ‌آن منظور سـاقی سـر به زیر

هر یک از جان همتی‌بگماشتند      جــرعـه‌ای از آن قـدح بـرداشتنـد

باز بود آن جـام عشـق ذوالجلال     هم‌چنان‌در دست‌ساقی مال‌مال

جام بـر کف؛‌منتظر ساقی هنوز     الله الله غـیــرت آمـــد غـیـرســوز

(ادامه دارد)نویسنده : مهدی دسترنج

+ نوشته شده در  89/05/24ساعت 14:18  توسط محمد حاجی هاشمی | 

معشوق مطلقی را حمد و ستایش سزاست جل جلاله که تمام موجودات عاشق مقید اویند. همه راه را اوست می‌پویند و وصل اوست که می‌جویند و حمد اوست می‌گویند «و اِن مِن شیء الا یسبّحُ بحمده» هر برگی از دفتر معرفتش آیتی‌ست و هر گیاهی در بیدای وحدتش فراشته رایتی؛ با این همه عالمی متفکر آنند و جهانی به دیده‌ی حیرت نگران، چه هر چه جهد بیش نمایند و بیش‌تر گرایند منزل مقصود دورتر شود و دیده‌ی معرفت بی‌نورتر.

دردا که ما ز مقصد خود دورتر شدیم     نزدیک‌تـر هـر آن‌چـه نهـادیم گـام را

کم‌ترین نعل بهایش جان و دل باختن است و که‌ترین روی‌نمایش از همه پرداختن و خانمان بر انداختن.

همه جان خواهد از عشاق مشتاق          نـدارد سـنـگ کــم انـدر تــرازو

... و اما بعد، چنین گوید این مداح دولت ابد مدت و دعاگوی سلطنت قوی شوکت غلام آستان آل احمد مختار، نور الله المتخلص به عمان السامانی من مضافات (اطراف) اصفهان که مدتی در طریق سلوک به سر برده، گاهی از راه مجاهدات، مشاهداتی از روی ریاضات، استفاضاتی در مراتب توحید و رسومات تفرید و تجرید و قانون صاحبان راز و مقاماتِ عاشقانِ جان‌باز دست می‌داد پاره‌ای از آن‌ها را منظوماً محفوظ خاطر و مسوده‌ی اوراق نموده، فراق بالی و جمعیت خیالی که باعث جمع آن تفریق و سبب التیام آن تحریق بوده باشد میسر نمی‌شد و شفیقان مشتاق و رفیقان صافی مذاق را در اتمام و انجام آن اصرار تمام و ابرام مالاکلام می رفت تا در این سال فرخ که یک هزار و سی‌صد و پنج از هجرت نبوی صلی‌الله علیه و علی دینه ‌القوی‌ست گذارم در دارالسلطنه‌ی اصفهان ارم نشان افتاده، در ایام مجاورت وقتی با رئیس خواجه‌سرایان آغا سلیمان‌خان حفظه‌الله من آفات‌الزمان اتفاق افتاد، انسانی دیدم با فطرت فرشته و طینتی از صدق و صفا سرشته،جامع جمیع صفات انسانی و محبوب و مطبوع جمیع اقاصی و ادانی از کمال ملاطفت و مهربانیش در حیرت مانده؛... روزی در اثنای محاوره لب گشوده فرمود مژده که مثنویاتت در آستان رضای حضرت خامس آل عبا علیه آلاف‌التحیة و الثناء، مقبول و به شرف قبول موصوف گشت؛ کجا (زیرا که) شرذمه‌ای از آن اشعار خاطر عاطر کریمه‌ی حجر عصمت و عفیفه‌ی سرادق عظمت را مسموع گشته، مطبوع افتاد؛ امر شد دریغ است که این‌چنین گنجینه‌ای اسرار و مخزن لئالی شاه‌وار در پس پرده‌ی استتار و مختفی از مسامع و انظار بماند، طبعش کن و انتشارش ده تا این عروس روی از پرده‌ی اختفا نماید و اهل دانش را از شنیدن و خواندنش احتظاظی کامل حاصل آید...

در بیان این‌که صاحب جمال را خودنمایی موافق حکمت شرط است و اشاره به تجلی اول بر وجه اتم و اکمل و پوشیدن اعیان ثابته کسوت تعین را و طلوع عشق از مطلع لاهوتی و تجلی از عالم ملکوتی به ناسوتی...

کیست این پنهان مرا در جان و تن     کـز زبـان من هـمی گـویـد سخـن؟

این‌کـه گـویـد از لب من راز کیست     بـنـگـریـد ایـن صـاحـب آواز کیست؟

در من این‌سان خودنمایی می‌کند     ادعــــای آشــنــــایـی مـی‌کـــنـــد

کیست این گویـا و شنـوا در تـنـم؟     بـاورم یـا رب نیـایـد کـــایـن مـنـم!

مـتـصـل‌تـر بـا هـمـه دوری بـه مـن     از نگه بـا چشم و از لب بـا سخن!

خوش‌پریشان‌با منش گفتارهاست   در پریشـان گوییش اسـرارهـاست

گوید او چون شاهدی صاحب‌جمال   حسن خود بیند به سـرحـد کمـال

از برای خود نمایی صبح و شـام     سـر بــر آرد گــه ز روزن گــه ز بــام

بـا خـدنـگ غـمـزه صـیـد دل کـنـد    دیـد هـر جـا طـایـری بسمـل کـنـد

گردنـی هـر جـا در آرد در کـمـنـد     تـا نگویـد کس اسـیـرانـش کــمنـد

لاجــرم آن شــاهـد بـالا و پـست     بــا کـمـــال دل‌ربـــایـی در الـسـت

جـلـوه‌اش گـرمی بازاری نداشت     یوسف حسنش خریداری نداشت

غـمـزه‌اش را قـابـل تـیـری نـبـود     لایـق پـیـکـانـش نـخـجـیـری نـبـود

عشوه‌اش‌هر‌جا کمند‌انداز گشت    گـردنی لایـق نـیـامـد، بـازگـشـت

مـاسـوی آیـیـنـه‌ی آن رو شدند     مـظـهـر آن طـلـعـت دل‌جـو شـدنـد

پس جمال خویش در آیینه دید     روی زیـبـا دید و عـشـق آمد پدیـد

مدتی آن‌عشق بی‌نام‌و نشان     بُــد مـعـلـق در فـضــای بـی‌کــران

دل‌نشین‌خویش‌مأوایی‌نداشت     تـا در او منزل کند جـایی نداشت

بـهـر منزل بی‌قــراری سـاز کرد     طــالــبـــان خـویـش را آواز کـــرد

چون‌که‌یک‌سر‌طالبان‌را‌جمع‌ساخت   جمله‌را پروانه،‌خود‌ را شمع‌ساخت

جلوه‌ای کرد از یمین و از یسار     دوزخــی و جـنـتـی کـرد آشـکـار

جـنـتـی خـاطـر نـواز و دل‌فـروز     دوزخـی دشـمن‌گـداز و غیـر‌سوز

***

(ادامه دارد...)

گنجینه‌ی اسرار، عمان سامانی، با مقدمه و تحقیق: حسین بدرالدین، تصحیح: محمد بهشتی، چاپ دوم تابستان ۱۳۸۲، انتشارات سنایی

  

نویسنده : مهدی دسترنج
+ نوشته شده در  89/05/24ساعت 14:16  توسط محمد حاجی هاشمی | 

در ديداري با حضور معاون شهردار منطقه 7 اصفهان، رئيس شوراي اسلامي شهر مسائل و مشكلات كوي عمان ساماني واقع درخيابان زينبيه را بررسي كرد.

در اين ديدار مردمي ، اهالي و ساكنين اين محل مسائل و مشكلات خود را به صورت مستقيم و بي واسطه با رئيس شوراي اسلامي شهر اصفهان در ميان گذاشتند و از شوراي اسلامي شهر خواستند تا در جهت رفع مشكلات اين محل اقدامات لازم را انجام دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/05/07ساعت 17:37  توسط محمد حاجی هاشمی | 
ميرزا نورالله عمان ساماني مشهور به تاج الشعرا به سال 1258هجري قمري

در سامان به دنيا آمد.عمان ساماني تحصيلات ابتدائي را در مكتب خانه هاي

محلي فرا گرفت و بعد به اصفهان عزيمت و در مدرسه « نيماورد » و «صدر»

وارد وسالها در خدمت آخوند كاشي مشغول كسب علم بوده ودر اواخر عمر

به سامان مراجعه و آثار ارزنده اي از خود به يادگار گذارد.


از جمله آثار عمان :

گنجينه الاسرار

مخزنالدرر

قصايد وغزليات

و معراج نامه است.



اين شاعر گرانقدر در سن 64 سالگي بسال 1320 هجري ، قمري از دنيا

رحلت و جنازه او در سامان بصورت امانت دفن و بعد از چند سال به شهر

مقدس نجف اشرف انتقال يافت. عمان را بايد اولين شاعري نام برد كه

اشعار كربلائي را از قالب سوگ خارج ودر قالب حماسي آميخته به عشق

و روشنگري ارائه نمود





نگاهی به مخزن الاسرار عمان سامانی:




کيست اين پنهان مرا در جان و تن

کز زبان من همي گويد سخن؟


اين که گويد از لب من راز کيست

بنگريد اين صاحب آواز کيست


در من اينسان خودنمايي مي کند

ادعاي آشنايي مي کند


کيست اين گويا و شنوا در تنم؟

باورم يا رب نيايد کين منم


متصلتر با همه دوري به من

از نگه با چشم از لب با سخن


خوش پريشان با منش گفتار هاست

در پريشان گوييش اسرار هاست


گويد او چون شاهدي صاحب جمال

حسن خود بيند به سر حد کمال


از براي خودنمايي صبح و شام

سر بر آرد گه ز روزن گه زبام


با خدنگ غمزه صيد دل کند

ديد هر جا طايري بسمل کند


گردني هر جا در آرند در کمند

تا نگويد کس اسيرانش کمند


لاجرم آن شاهد بالا و پست

با کمال دلربايي در الست


جلوه اش گرمي بازا ري نداشت

يوسف حسنش خريداري نداشت


غمزه اش را قابل تيري نبود

لايق پيکانش نخجيري نبود


عشوه اش هر جا کمند انداز گشت

گردني لايق نيامد بازگشت


ما سوا آيينه ی رو شدند

مظهر آن طلعت دلجو شدند


پس جمال خويش در آيينه ديد

روي زيبا ديد و عشق آمد پديد


مدتي آن عشق بي نام ونشان

بد معلق در فضاي بيکران


دلنشين خويش ماوايي نداشت

تا در او منزل کند جايي نداشت


بهر منزل بيقراري ساز کرد

طالبان خويش را آواز کرد


چونکه يکسر طالبان را جمع ساخت

جمله را پروانه خود را شمع ساخت


جلوه اي کرد از يمين از يسار

دوزخي و جنتي کرد آشکار


جنتي خاطر نواز و دل فروز

دوزخي دشمن گداز و غير سوز











 
+ نوشته شده در  89/04/11ساعت 12:22  توسط محمد حاجی هاشمی | 
... «عمان» بن «ذره» بن «قطره» با شناس‌نامه‌ی نورالله بن عبدالله بن عبدالوهاب بن مهدی بن میرزا عبدالله سامانی در حالی‌كه ناصرالدین‌شاه قاجار 12 ساله بوده است، در 1259 هـ.ق قدم به عرصه‌ی وجود می‌گذارد و از پنج سال آخر سلطنت محمد‌شاه قاجار تا چهار سال بعد از به قتل رسیدن ناصرالدین‌شاه كه نخستین سال‌های سلطنت مظفرالدین‌شاه است زندگی می‌كند. عمان، دوران پادشاهی سه تن از سرشناس‌ترین شاهان دودمان قاجار را در طول 58 سال زندگی درك كرده است.
برخی وقایع دوره‌ی عمان:
همان‌طور كه كفاش برای پاهای مختلف، كفش در شماره‌های گوناگون می‌سازد و خیاط نسبت به هیكل هر كس لباسی پیش‌دوخته آماده دارد، آنان كه برای رسیدن به ذخایر زیرزمینی ایران خواب‌های خوش دیده بودند، پس از گشت و گذار سیاحان و جمع‌آوری اطلاعات ضروری به تمام آگاهی‌هایی كه احتیاج داشتند، رسیده بودند. مثلا می‌دانستند در كدام محیط، شخصیت‌های روحانی و سیاسی و تجاری و حكومتی محلی دارای چه افكار و سلیقه‌ای با چه مدت زمان پای‌داری هستند. اگر شیخ شهید فضل‌الله نوری تا پای دار پای‌داری می‌كندة متقابلا فرزندش را هم می توان خریداری كرد كه پای چوبه‌ی دارش دست بزند و از شهادت پدر شادی كند. شیخ ابراهیم زنجانی، روحانی‌نمای خود فروخته حكم به شهادت شیخ را صادر می‌كند.
استعمار روس و انگلیس نتیجه گرفتند اگر روحانیت بیدار و آزاده‌ی شیعه بوی بردگی دربار را استشمام می‌نماید و از درباریان چون مریضی كه به مرض خطرناكی مبتلاست، فراری است، متقابلا صوفیان سرشناسی مانند حاج میرزا زین‌العابدین شیرازی – رحمت‌علی‌شاه – و حاجی میرزا زین‌العابدین شیروانی  هستند كه بدون پروایی در كنار سفیر روس و انگلیس آن‌هم با مخارج سفری كه انگلیسی‌‌ها فراهم آورده بودند، ولی‌عهد جوان ایران محمدشاه قاجار را از تبریز تا تهران همراهی كنند. می‌دانستند باید برای رخنه در جمع مذهبیون و سیاسیون، دو فكر جداگانه كرد؛ لذا می‌بینیم برای رجال سیاسی ایران كه فقط مسلمان شناس‌نامه‌ای بودند و هیچ حساسیت به اسلام نداشتند، «فراماسونری» را به ایران آوردند؛ چنان‌كه «سر هارد فوردجونز» از عصر فتح‌علی‌شاه بنا بر گفته‌ی خودش وارد ایران شده است می‌گوید: «از بزرگان ایران هر كسی را كه توانستم فراماسون كردم و برای آمدن «سر جان ملكم» زمینه را فراهم ساختم.» برای سیطره‌ی كامل یافتن بر این عده از راه سلیقه‌ی ادبی وارد شده، «لژ»های ایرانی را به نام شخصیت هایی تاریخی كه می‌توانستند با طرح افكارشان میان مذهبیون و سیاسیون جنگ به راه اندازند، مانند مولوی كه می‌گوید: «لو ظهرت الحقایق بطلت الشرایع» و حافظ كه غزلیاتش مملو از شراب‌نوشی و شاهد بازی و ... نظیر «گر آن شیرین پسر خونم بریزد» است، نام‌گذاری كردند. به جذب مسلمانان شناس‌نامه‌ای كه به ملیت بدون مذهب، حساس بودند پرداختند. از حال و هوای ایرانیانی كه به چنارهای كهن‌سال خیابان و باغ فلان‌الدوله و یا عمارت تاریخی فلان‌السلطنه یا آثار تاریخی قدیم حساسیتی داشتند، استفاده كرده، آنان را وارد شبكه‌های سیاسی با سابقه‌ی دنیا نمودند تا به دست ایرانی اصالت ایرانی را در تمام جهات زندگی‌اش از بین ببرند.
یك روز شلوار دم‌پاچه گشاد را كه لباس رسمی باربران كشتی‌رانی انگلیس بود مد كرده‌ پای جوان ایرانی نمودند و روز دیگر هم خط ریش پا بلند كه در صورت جوان انگلیسی علامت ازدواج دو هم‌جنس‌ است، در صورت جوان ایرانی ناپخته قرار دادند.
برای به دام افكندن  و شكاف در میان صفوف آنان، ...
برگرفته‌شده و تلخیص از كتاب «گنجینه‌ی اسرار»، عمان سامانی، با مقدمه و تحقیق حسین بدرالدین، تصحیح: محمد بهشتی، انتشارات سنایی، چاپ دوم، تابستان 1382
+ نوشته شده در  89/04/11ساعت 12:20  توسط محمد حاجی هاشمی | 

سلام بر دوستداران فرهنگ وهنرایران زمین

کتاب گنجینة الاسرارعمان سامانی مجموعه ارزشمنداز اشعار و زندگی نامه عمان سامانی عارف دلسوخته وشاعر اهل بیت عصمت وطهارت می باشد

دوستداران شعر و فرهنگ وعاشقان اهل بیت می توانند برای خرید این گنجینه ارزشمند با شماره تلفن 09131089672تماس بگیرند و یا به ادرس : 

اصفهان-خیابان زینبیه شمالی-خیابان عمان سامانی-لوازم التحریر باران

مراجعه نمایند

+ نوشته شده در  89/03/12ساعت 11:8  توسط محمد حاجی هاشمی | 

بي‌گمان‌ واقعه‌ و حادثه‌ و حماسه‌ عظ‌يم‌ عاشورا، عاشوراييان‌ را از ابتدا بر آن‌ داشت‌ كه‌ هر يك‌ به‌ نحوي‌ در خور فهم‌ و شعور و ادراك‌ خود روايت‌گر و ترسيم‌كننده‌ شكوهمندي‌ آن‌ باشند. كربلا و عاشورا عظ‌يم‌ترين‌ ميراث‌ بشريست‌، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ هرگز در ط‌ول‌ تاريخ‌ همسنگ‌ و نظ‌يري‌ نخواهد داشت‌.
حماسه‌ سترگ‌ تكرارناشدني‌ و به‌ يادماندني‌ كه‌ كهنه‌ نمي‌شود بلكه‌ صيقل‌ مي‌خورد و روزبه‌روز بر جلا و جبروت‌ كبريايي‌ آن‌ افزوده‌ مي‌شود. خون‌ هميشه‌ جاري‌ در رگهاي‌ زمانست‌.
))عمان‌ ساماني‌)) از زمره‌ اين‌ سوخته‌ دلان‌ و پروانگان‌ بي‌پري‌ است‌ كه‌ خود سوخته‌ عشق‌ حسين‌ (ع‌) و كربلاييان‌ است‌. در مثنوي‌ ((گنجينالاسرار)) سوخته‌ تا توانسته‌ گوشه‌اي‌ از عظ‌مت‌ كربلا را بسرايد. تكيه‌ بر اين‌ مثنوي‌ به‌ اين‌ جهت‌ است‌ كه‌ شاعر توانسته‌ برداشتي‌ لط‌يف‌ و عارفانه‌ و حكيمانه‌ از عاشورا به‌ دست‌ دهد، منتها به‌ شيوه‌ و نگرشي‌ نوين‌. راوي‌ و شاعر و عارف‌ كامل‌ در اين‌ قصه‌ يگانه‌اند. فروغ‌ تجلي‌، پديدآورنده‌ي‌ خلسه‌اي‌ است‌ كه‌ بيشتر در داستانهاي‌ روان‌شناسانه‌ مكتب‌ سورئاليسم‌ و در دامان‌ مكتب‌ سيال‌ ذهن‌ امروزه‌، منتها به‌ شيوه‌هايي‌ غريب‌تر به‌ چشم‌ مي‌خورد. اما ذهنيت‌ سيال‌ شاعر در اين‌ مثنوي‌ حكيمانه‌، ذهنيتي‌ خودآگاه‌ و هوشمند است‌ براي‌ يافتن‌ ناخودآگاهي‌ كه‌ مي‌تواند از مرز و گذر زمان‌ و مكان‌ برتر و بالاتر رود و در لامكان‌ و بي‌زماني‌ دست‌ افشاني‌ و پايكوبي‌ كند. زيرا تاريخ‌ و سيرت‌ و صورت‌ مكتب‌ شيعه‌ را بدور از هياهوي‌ كاذب‌ انساني‌ و جسماني‌ مي‌داند. به‌ اين‌ جهت‌ است‌ كه‌ مرگ‌ سرخ‌ را تحفه‌ الهي‌ مي‌داند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/03/12ساعت 10:41  توسط محمد حاجی هاشمی | 
در میان تمام شعرایی که درمورد واقعه ی عاشورا شعر سروده اند، موقعیت عمان سامانی، شاعر عصر قاجار، موقعیت ویژه ای است. در حالی که اغلب شعرا با نگاهی سوگوارانه و گاه حماسی به عاشورا پرداخته اند، وی با نگاه عرفانی خود این واقعه را به نظم درآورده است. در این کتاب گویی حسین و یارانش برای رسیدن به کمال باید مسیر مدینه تا کربلا را چون هفت شهر عشق در وادی طریقت منطق الطیر عطار بپیمایند.
اگر بخواهیم مقایسه کنیم، در حالی که محتشم کاشانی در شعر معروف «باز این چه شورش است» در گزارش کردن شاعرانه ی روز عاشورا تلاش کرده است، عمان تلاشش بر تفسیر عرفانی حرکت عاشورا و آن چه چشم ظاهر نمی بیند، متمرکز بوده است. شاید به همین دلیل باشد که هر چقدر شعر محتشم در میان توده ی مردم محبوبیت دارد، مثنوی عمان مقبول طبع خواص بوده است.
در مثنوی گنجینه اسرار عمان، هر چه هست شادی و سرخوشی است و هیچ خبری از غم و مصیبت رایج در اشعار عاشورایی نیست. چرا که در شعر او حسین و یارانش به دیدار یار می روند و هر وداعی نوید بخش وصالی دیگر است.
قسمتهایی از این مثنوی را که به رخصت طلبیدن علی اکبر از پدر برای جنگ و وداع حسین ابن علی با فرزندش اختصاص دارد بخوانید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/03/12ساعت 10:36  توسط محمد حاجی هاشمی | 

 تحقیقات جدید نشان می‌دهد افرادی که در دوران نوجوانی رابطه خوبی با مادر خود دارند در آینده روابط موفق‌تری با همسر خود دارند.

محققان متوجه شدند افرادی که در اوایل دوره نوجوانی رابطه خوبی با مادر خود دارند کیفیت زندگی مشترک آن‌ها در آینده بسیار بهتر است. 

این موضوع نشان می‌دهد برای ساخت یک زندگی خوب در آینده باید رابطه والدین و فرزندان بسیار مورد توجه قرار گرفته و اهمیت آن‌ فراموش نشود. 

کنستانس گاگر از دانشگاه مانتکلر در نیوجرسی در این باره گفت: رابطه فرزندان با مادر اهمیت بسیار بالایی دارد. قابلیت برقرار ارتباط موفق با دیگران وابستگی زیادی به شکل رابطه ما در دوران نوجوانی و جوانی با والدینمان دارد. بنابراین اگر کودکان با والدین خود احساس نزدیکی نکنند احتمالا جنبه‌های مثبت ارتباط موفق در آینده را نخواهند آموخت.
گاگر در این باره گفت: البته این موضوع بعد از سن 14 سالگی چندان در موفقیت زندگی آینده تاثیرگذار نیست. درصد زیادی از روحیه انسان‌ها تا سن 14 سالگی شکل می‌گیرد و بعد از این سن شکل رابطه با والدین چندان تاثیرگذار نیست. 

برای بررسی این موضوع گاگر و همکارانش رابطه خانوادگی 7 هزار زوج در آمریکا را مورد ارزیابی قرار دادند. در بین سال‌های 1992 تا 1994 از پدران، مادران و فرزندان بین 10 تا 17 سال در مورد نوع رابطه شان با یکدیگر سوال پرسیده شد. بعد از یک دهه تحقیقاتی در مورد روابط فرزندان آن‌ها با دیگران انجام شد. 

این تحقیقات نشان داد نوع برخورد و رابطه یک فرد با مادرش نشانه بسیار خوبی برای پیش‌بینی کیفیت رابطه او در زندگی آینده اش است. 

اگرچه در طول سال‌های گذشته سهم پدرها در زندگی خانوادگی افزایش پیدا کرده است اما تحقیقات نشان می‌دهد هنوز هم تاثیر آن‌ها به قدری نیست که نوع رابطه یک فرد در آینده را شکل دهد.

+ نوشته شده در  89/03/10ساعت 12:7  توسط محمد حاجی هاشمی | 

سلام بر دوستداران فرهنگ وهنرایران زمین

کتاب گنجینة الاسرارعمان سامانی مجموعه ارزشمنداز اشعار و زندگی نامه عمان سامانی عارف دلسوخته وشاعر اهل بیت عصمت وطهارت می باشد

دوستداران شعر و فرهنگ وعاشقان اهل بیت می توانند برای خرید این گنجینه ارزشمند با شماره تلفن 09131089672تماس بگیرند و یا به ادرس : 

اصفهان-خیابان زینبیه شمالی-خیابان عمان سامانی-لوازم التحریر باران

مراجعه نمایند

+ نوشته شده در  89/03/09ساعت 13:47  توسط محمد حاجی هاشمی | 

کتاب «سلوک خونین» تدوین شده توسط نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه‌ها و با مقدمه دکتر سیدیحیی یثربی و شرح دکتر ابراهیم کلانتری، از سوی دفتر نشر معارف تجدید چاپ شد. این اثر که هفتمین دفتر از مجموعه آثار عرفانی موسوم به «سیر و سلوک پاکان» است، شرحی فشرده بر گنجینةالاسرار عمان سامانی به حساب می‌آید.

به گزارش ایبنا، حادثه عاشورای حسینی، از حادثه‌های بزرگ متعلق به انسانیت و انسان‌هاست. شاید آنچه تاکنون در این باره گفته‌اند، اندکی باشد از بسیار. اگر سرنوشت انسان را دست تکوین، به تشریع اسلامی محمدی(ص) گره زده است؛ سرنوشت این تشریع جاودانه هم با ولایت علوی(ع) پیوند ناگسستنی دارد. چنان‌که هجرت نبوی(ص) از مکه به مدینه، تنها راه غلبه توحید بر شرک بود، هجرت حسینی(ع) هم از مدینه به مکه و سپس کربلا، تنها راه ظهور و استمرار این ولایت بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/03/09ساعت 12:42  توسط محمد حاجی هاشمی | 

از شكافتن آستین و مراتب پرده از اسرار برداشتن و نكته‏ى توحید را از راه مكاشفات معلوم عروس خود داشتن كه بر مصداق (اَولیایى تَحتَ قُبابى لایَعرِفُهُم غَیرى‏)


 ما را تا ابد زندگى و دوام دولت و پایید گنست:


 هیچ میدانى تو اى صاحب یقین‏


چیست اینجا سرّ خرق‏ آستین؟


 آستین و هم‏ او را خرق كرد


حق و باطل را بر او، فرق كرد


 التیام‏ از خرق او، وز خرقهاست‏


فرقها از فرق تا فرقهاست‏


 یعنى آگه شو كه ما پاینده‏ایم‏


تا ابد ما تازه‏ایم و زنده‏ایم‏


 فارغ آمد ذات ما ز افسردگى


نیست ما را كهنگى و مردگى‏


 ناجى‏ آنكو، راه ما را سالك است‏


غیر ما هر چیز بینى، هالك‏ است‏


 عار داریم از حیات مستعار


 كشته گشتن هست ما را اعتبار


 هم فنا را هم بقا را، رونقیم‏


فانى اندر حقّ و باقى در حقیم‏


 گر به صورت جان به جانان میدهیم‏


هم به معنى مرده را جان مى‏دهیم‏


 گر به صورت غایب از هر ناظریم‏


لیك در معنى به هر جا حاضریم‏


 متصل با بحر و خارج چون حباب‏


دوست را هستیم در تحت قباب‏


 عارف ما نیست جز او، هیچكس‏


همچنین ما عارف اوییم و بس‏


 آن و دیعت‏ كز حسین بد در دلش‏


و آنچه محفوظ از ولىّ كاملش‏


 با عروس خویش گفت او شمهّ‏یى


 خواند اندر گوش او، شرذمّه‏یى‏


 فیض یابى فیض بخشیدن گرفت‏


وقت را دید و درخشیدن گرفت‏


 یك جهت شد از پى طىّ جهات‏


آستین افشان‏ به یكسر ممكنات‏

+ نوشته شده در  89/03/03ساعت 10:15  توسط محمد حاجی هاشمی | 

عمان سامانی از شاعران معروف شهر سامان استان چهارمحال و بختیاری است. میرزا نور الله «عمان سامانی» ملقب به تاج الشعرا از شاعران صاحب نام و پر آوازه سالهای ۱۲۵۸ تا ۱۳۲۲ قمری است، نیاکان او همه از دری سرایان، پارسی گویان و آذری سرایان اعصار خود بوده‌اند، پدرش مرحوم میرزا عبدلله متخلص به «ذره» مولف کتاب جامع الانساب و جدش میرزا عبدالواهاب سامانی متخلص به«قطره» و عمویش میرزا لطف لله متخلص به «دریا» همگی از شاعران عهد ناصری بوده‌اند که در دانش‌های دیگر نیز دستی داشته‌اند اما آوازه هیچیک از آنان به عمان نمی‌رسد. مرحوم دهخدا در باره عمان سامانی می‌نویسد: «میرزا نوراﷲ بن میرزا عبداﷲ بن عبدالوهاب چهارمحالی اصفهانی. ملقب به تاج الشعراء و مشهور به عمان سامانی. وی از اهالی قریه «سامان» است که آن از قرای چهارمحال خاک بختیاری می‌باشد. وی در سال ۱۲۶۴ هـ.ق. متولد شد و در شب سه شنبه دوازدهم شوال سال ۱۳۲۲ هـ.ق. درگذشت و در وادی السلام نجف دفن شد. او را دیوانی است به نام «گنجینة الاسرار» که در هند و در ایران به چاپ رسیده‌است».

نقل است که جنازه عمان را در مسجد جامع سامان به خاک سپردند و بعدها به نجف اشرف و غری شریف به دار الاسلام انتقال دادند.

+ نوشته شده در  89/02/07ساعت 12:15  توسط محمد حاجی هاشمی |